مقالات

فلسفه پیدایش

بر اساس یک نوشته پهلوی بنام چترنگ نامک یا شطرنج نامه، بازی تخته نرد را بزرگمهر در پاسخ به بازی شطرنج که پادشاه هندوستان برای انوشیروان می‌فرستد، ابداع می‌کند و نام آن را به افتخار اردشیر بابکان، بنیانگذار سلسله ساسانی، نیواردشیر می‌گذارد. بنا به متن کتاب شطرنج‌نامه (یا گزارش شطرنج و نهش نیواردشیر)، بزرگمهر در ابداع آن از نمادهای متعددی که عموماً مربوط به باورهای زرتشتی است استفاده می‌نماید. مثلاً، تخته بازی به زمین، سیاهی و سپیدی مهره‌ها به شب و روز و تعداد مهره‌ها (که سی عدد است) به سی روز ماههای تقویم زرتشتی، گردش گردانه‌ها (تاسها) به چرخش افلاک و ستارگان و گردش مهره‌ها به حرکت مردمان تشبیه شده است که به فرمان چرخش آسمان و سیاره‌ها قرار دارند. همچنین چیدن مهره‌ها در آغاز کار به آفرینش و زدن مهره‌ها به برخورد و کشتار انسانها و دوباره نشستن آنها به زایش و بیرون رفتن آنها از صفحه بازی به مرگ تشبیه گردیده است. نماد پردازی حتی در شرح شماره تاسها نیز دیده می‌شود:

  • ۱ نشان اهورامزدا
  • ۲ نشان دو مینو (انگره مینو و سپنتا مینو)
  • ۳ نشان پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک
  • ۴ نشان عنصرهای چهارگانه خلقت یعنی آب، باد، خاک، آتش
  • ۵ نشان پنج روشنی: خورشید، ماه، ستاره، آتش، آذرخش
  • ۶ به شش گاهنبار مانند شده‌است. اشاره به شش مرحله خلقت.
بازگشت به بالا

بازی نرد

تخته نرد، بازی دو نفره‌ای است که در آن هر بازیکن با 15 مهره سفید یا سیاه روی زمین بازی که از 24 خانه تشکیل شده مقابل دیگری بازی می‌کند. هر بازیکن باید بر اساس عدد روی تاس و قوانین مخصوص این بازی مهره‌ها را را به حرکت در بیاورد و در پایان بازیکنی که بتواند زودتر مهره‌های خود را از زمین بازی بردارد، برنده بازی است. زیبایی این بازی، زدن یا کشتن مهره‌های حریف و بستن خانه‌ها بر روی حریف در حین بازی است که جزو تکنیک‌های تخته نرد برای برنده شدن هر بازیکن به حساب می‌آید. بسیاری فکر می‌کنند که چون اساس بازی تخته نرد بر تاس استوار است پس یک بازی شانسی و تصادفی است اما این تصور درست نیست بلکه در آن هم شانس و هم محاسبات شما دخالت دارد و همچنین شما باید بتوانید یک تاکتیک کلی را برای انجام بازی، در ذهنتان تصور کنید و بر اساس آن مهرهایتان را به حرکت دربیاورید. تیزهوشی، مهارت و استفاده بهتر از تاس حرف اول را در این بازی می‌زند. تخته نرد یک بازی خیلی آسان و سریع است که شما با یادگیری آن می‌توانید هم به صورت رو در رو و هم از طریق اینترنت با دوستان خود بازی کنید و لحظات خوشی را کنار آنها بگذرانید.

منبع: takhtehnard.blogfa.com

بازگشت به بالا

لیلاج

این کلمه صرفاً در مورد قماربازی به کار می‌رود و معمولاً قماربازان ماهر و کهنه‌کار را لیلاج می‌گویند. آگاهی از ماجرای زندگی لیلاج چه از نظر ریشه تاریخی و چه از جهت عبرت آموزی جوانان ناپخته خالی ازسود و فایده نیست. نام صحیح لیلاج به طوری که در کتب تاریخی و فرهنگها آمده است، ابوالفرج محمدبن عبدالله معروف به لجلاح می‌باشد که در نزد مردم به لیلاج اشتهار دارد. لیلاج در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری می‌زیست و در بازیهای شطرنج و نرد و سه قاپ استاد مسلم بود.

پدرش صقة بن داهرو یا به قولی صفة بن داهر، از حکمای هند و از ندیمان خلفای بنی عباس بود که به آنان آیین جهانداری و رموز کشورداری می‌آموخت. چون حکیمی وارسته بود مال و منالی نیاندوخت و پس از مرگش جز پلاسی مستعمل و چند جلد کتاب از خود چیزی باقی نگذاشت.

لیلاج پس از مرگ پدر متکفل عائله شد ولی نه هنری داشت و نه میراثی از پدر مانده بود تا برادران و خواهران صغیر را کفالت نماید. به حکم ضرورت در همان آوان طفولیت بچه‌های همسایه را که دینار و درمی داشتند به قمار تشویق می‌کرد و از آنان می‌برد.

اتفاقاً سرهنگی در همسایگی لیلاج سکونت داشت که چون لیلاج را در قمار بازی محتاج و مستعد دید تمام فوت و فن و نیرنگهای قمار را به وی آموخت و لیلاج هوشمند و با استعداد در عنفوان جوانی به دقایق و حقه بازیهای قمار چنان دست یافت که نکته ابهام و تاریکی از نیرنگهای طاس و برگ و سه‌قاپ بر او پوشیده نماند.

علی کل حال، در نرد و شطرنج آنچنان استادانه بازی می‌کرد که هیچ کس را دل و جرأت آن نبود که با وی همبازی شود به قسمی که شعرای ایران نیز در ارسال مثل از مهارت و استادی او غافل نبوده اند.

من سخن راست نوشتم تو اگر راست بخوانی
جرم لجلاج نباشد چون تو شطرنج ندانی (سعدی)
همچو فرزین کجر و است و رخ سیه برنطع شاه
آنکه تلقین می کند شطرنج مر لیلاج را (مولوی)
ردای شید قناعت بدوش دارم لیک
زنم به نرد طعمه تخته بر سر لیلاج (ظهوری)

لیلاج در بازی تخته نرد چون کعبتین (طاس) می‌انداخت هر چه می‌خواست می‌آمد منتها در اوایل بازی چند دور می‌باخت تا حریف تشجیع شود و از نقدینه و دارایی هر چه دارد به اصطلاح رو کند.

آن گاه چند طاس مساعد می‌ریخت و آن بیچاره را در ششدر بدبختی و افلاس دچار می‌کرد. در بازی سه قاپ نظیر نداشت و هر کس با او بازی می‌کرد در همان دقایق اول مغلوب می‌شد. در بازی سه قاپ که آن را به هوا می‌اندازند تا در وسط سفره بنشیند سه اسب را نقش و دو خر و یک اسب را اصطلاحاً سه پلشت می‌گویند.

لیلاج همیشه نقش می‌آورد زیرا قاپها در میان انگشتانش چون مومی بودند که به شکل دلخواه بر روی سفره می‌نشستند. در بازی ورق گنجفه هزار حقه و نیرنگ بلد بود و پنجاه و دو برگ بازی را از پشت می‌شناخت. او در قیافه شناسی چنان استاد بود که از لب و دهان و اعوجاج صورت و طرز نگاه و کیفیت توپ زدن حریف تشخیص می‌داد که دست پر دارد یا توپ خالی (بلوف) می‌زند.

لیلاج با این خصوصیات در سنین جوانی از شیراز به همدان آمد و آوازه شهرتش در تمام اطراف و اکناف پیچید. قماربازان ماهر و کهنه کار همدان و سایر بلاد غرب ایران را به سوی خود جلب کرد و هر چه داشتند از کفشان ربود و آنها را به خاک سیاه نشانید. کار به جایی کشید که عده‌ی کثیری از قماربازانی که حیثیت و حتی همسران و دختران خود را در بازی قمار به لیلاج باخته بودند از فرط غصه و کدورت خودکشی کردند. دیری نگذشت که معاریف و ثروتمندان آن سامان از جمله قاضی همدان که فرزندانشان را لیلاج از راه به در برده بود کمر به قتلش بستند و او را به اتهام جنایتی در بند کردند. این زمان، مقارن با سلطنت شمس الدوله دیلمی در همدان و اصفهان بود و شیخ الرییس ابوعلی سینا در دربارش سمت وزارت داشت. لیلاج از ابوعلی سینا استمداد کرد و متعهد شد که دیگر قمار نکند. فیلسوف شهیر ایران تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که او را از کشته شدن نجات بخشید ولی به فرمان شمس الدوله دست چپش را به جرم تصرف مال مردم از طریق قمار که خود نوعی سرقت تلقی می‌شود قطع کردند.

لیلاج چند سالی ترک قمار کرد و با اندوخته‌ای که داشت امرار حیات می‌نمود تا اینکه سه نفر قمار باز حقه باز که از او کهنه کارتر بودند به خانه اش آمدند و با لطایف الحیل و شمش‌های طلا که همراه آورده بودند او را فریب دادند. دیدگان لیلاج از مشاهده شمشهای طلا خیره شد و ترک و توبه را از یاد برده با آنان به بازی مشغول گردید. سه نفر قمارباز نامبرده با طاسهای تقلبی و برگهای شناخته شده و هزار دوز و کلک دیگر که لیلاج از آنها بی اطلاع بود تمام ثروت و اندوخته لیلاج و حتی لباسهایش را بردند. سپس او را بی‌هوش کرده از خانه خارج شدند. لیلاج هنگامی به خود آمد که مال و ثروت باد آورده همه بر باد رفت و سرمایه‌ای جز یک عده دشمنان سر سخت و کینه‌توز در همدان برایش باقی نمانده بود. به قول سیف اسفرنگ:

همچو لیلاج ز بازیچه برگ
عاقبت جان بسلامت نبری

بار دیگر از ابوعلی سینا چاره جویی کرد و به دستور و دلالت او راه شیراز را در پیش گرفت و یکسر به گلخن یکی از حمامهای کهنه و قدیمی رفت و در آنجا ساکن شد. با وجود آنکه ناشناخته داخل شهر شد و سعی داشت که او را نشناسند مع هذا قماربازان شیراز از ورودش مطلع گردیدند و دسته دسته به سراغش شت��فتند ولی این بار توبه لیلاج بر اثر مواعظ حکیمانه شیخ الرییس ابوعلی سینا به منزله توبه نصوح بود و هیچ تحبیب و تهدیدی او را از تصمیم راسخ و اراده آهنینش باز نداشت. همه را جواب کرد و به کفاره گناهان گذشته بقیت عمر را در گلخن حمام به طاعت و عبادت پرداخت.

امیر فارس که مردی صالح و شایسته بود فرزندی داشت که بر اثر معاشرت و مجالست با افراد ناباب و فاسد الاخلاق به کلی منحرف شده بود. قماربازی می‌کرد، شراب می‌نوشید و آخر شب به محله‌های معروف و فاسد می‌رفت. امیر فارس هر قدر فرزند را پند و نصیحت کرد سودی نبخشید و چون از ماجرا و فرجام زندگی لیلاج آگاهی یافت دست توسل و استمداد به جانب وی دراز کرد تا با تجارب تلخ و ناگواری که از این رهگذر تحصیل کرده است فرزندش را از منجلابی که در آن غوطه می‌خورد نجات بخشد. لیلاج خواهش امیر را پذیرفت و فرزندش را به محل سکونت خویش یعنی گلخن حمام دعوت کرد. فرزند امیر دعوت لیلاج را به جان پذیرفت و به عشق و سودای قمار به جانب گلخن شتافت. لیلاج مقدمش را گرامی شمرده مانند بعضی ناصحان و واعظان ناپخته که بدون تمهید مقدمه در نهی و نکوهش و سرزنش بر می‌آیند عمل نکرده بلکه با ملایمت و خوشرویی به فرزند امیر فارس گفت: چه نوع قمار می‌دانی؟ جواب داد: همه نوع. لیلاج ابتدا با او به شطرنج پرداخت و با چند حرکت او را مات کرد زیرا لیلاج در بازی شطرنج به قدری استاد بود که قصیده سرای معاصر ادیب الممالک فراهانی در این مورد گفته:

از آن به نام مهلب مهلبیه بماند
چنانکه ماند ز لجلاج در جهان شطرنج

سپس تخته نرد را جلو کشید و در یک چشم بر هم زدن با گشاد بازی و طاسهای مساعد انداختن که شیوه نردبازان کهنه کار است او را در ششدر انداخت. آن گاه سه قاپ را در دست گرفت و گفت: نقش یا سه پلشت کدام را می‌خواهی تا همان را بیندازم؟ فرزند امیر گفت: نقش می خواهم. لیلاج گفت: من این سه قاپ را در مقابل چشمان تو از سوراخ سقف این گلخن به هوا می‌اندازم. تو برو پشت بام و آن سه را بر روی زمین ببین. امیر قبول کرد و لیلاج با سر انگشت سحارش قاپها را از سوراخ سقف به پشت بام انداخت. چون فرزند امیر فارس بر روی بام حمام رفت و قاپها را دید از فرط تعجب و حیرت دهانش باز ماند زیرا همان طوری که خواسته بود سه قاپ به صورت نقش بر روی بام گرمابه جای گرفته بود. فرزند امیر طاقت نیاورده و پرسید: استاد لیلاج، تو که در همه نوع قمار تا این اندازه استادانه بازی می‌کنی پس چرا ثروت و اندوخته‌ای نداری و بر اثر فقر و مسکنت در گلخن حمام کهنه شیراز جای گرفته‌ای؟ لیلاج گفت: پسر جان، من همه چیز داشتم و با این بازیهای لعنتی خانواده‌های بسیاری را به خاک سیاه نشانده‌ام ولی باید بدانی عاقبت قماربازی همین است که می‌بینی. وقتی که لیلاج چیره دست پس از سالها بازی در تون حمام مسکن گزیند فرجام زندگی رقت بار تو و امثال تو که هنوز الفبای قمار را نیاموخته‌اید معلوم است که به کجا منتهی خواهد شد.

قمار برد ندارد چرا که از اول
قماربازی گفتند نی قماربری

آن گاه فرزند امیر را در نیمه‌های شب به میخانه برد و حرکات ناهنجار و الفاظ رکیک و مستهجن افراد مست و لایعقل را که مانند دیوانگان سر از پا نشناخته به جان یکدیگر افتاده بودند از نظرش گذرانید. بامدادان که هنوز هوا گرگ و میش نشده بود او را به یکی از معروفه خانه‌ها راهنمایی کرد و قیافه‌های کریه و بدمنظر و چشمان قی کرده فواحش را که اوایل شب به زور وسایل آرایش و به مصداق شب گربه سمور می‌نماید خویشتن را حور بهشتی و لعبت طناز جلوه می‌دهند به فرزند امیر نشان داد و فرزند امیر از دیدن آن صحنه‌های موحش و مهوع چنان مشمئز و ناراحت شد که از فرط ناراحتی و پشیمانی اشک از دیدگانش جاری گردید. لیلاج چون مقصود خویش را به هدف اجابت مقرون دید سر بر داشت و گفت: فرزندم، این صحنه‌های جان دار را از آن جهت در مقابل دیدگانت مجسم کردم تا بدانی که در چه ورطه هولناکی دست و پا می‌زنی و تمنیّات و خواهشهای نفس را با چه سموم جانگزایی برآورده می‌کنی. افراد عاقل و اندیشمند هرگز در چنین محلی و چنین راههایی گام بر نمی‌دارند و خواهش نفس را جز در طریق تفریحات سالم و درک لذات معنوی ارضا نمی‌کنند. تا زود است برگرد و راه عاقلان را در پیش گیر، و گرنه بعید نیست به سرنوشت من دچار شوی و به این روز افتی که می‌بینی.

فرزند امیر که این کلمات آموزنده چون پتکی بر مغز و اعصابش فرود می‌آمد در مقابل لیلاج رنج دیده گلخن نشین متعهد گردید که دیگر گرد این امور نگردد و برای امیر فارس فرزندی صالح و شایسته باشد.

منبع: takhtehnard.blogfa.com

بازگشت به بالا